عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )

13

شرف النبي ص ( فارسي )

نكاح آورد ، و دويست سال با ايشان مىبود ، هيچ بار نگرفتند . ( 1 ) يك روز از شكار باز گرديد ، وحوش و طيور و سباع به دو مىرسيدند و به زبانى فصيح مىگفتند : يا قيذار ، عمرت به آخر رسيد ، هنوز به بازى و شكار مشغول مىباشى ، وقت آن نيامد كه از براى نور محمد همتى با كارآورى . قيذار با منزل خويش آمد غمگين و اندوهناك ، و سوگند خورد كه نخورد و نياشامد تا آن گاه كه بيان و تفسير اين سخن كه از وحوش و طيور شنيد معلوم نكند . پس در بيابانى نشسته بود . خداى عز و جل فرشته‌اى را كه موكل هواست ، به دو فرستاد بر صورت مردى كه قيذار بر زيبائى او هرگز صورت نديده بود . بر قيذار سلام كرد و با وى بنشست و گفت : يا قيذار ، بسيار شهرها و مالها به دست آوردى ، اگر قربانى بكنى از براى خداى تعالى و درخواهى تا روشن گرداند بر تو كه كدام زن در نكاح آرى ترا بهتر باشد . و چون اين سخن بگفت بر هوا رفت و به جاى خود قرار گرفت . ( 2 ) قيذار بيامد ، و او را گوسفندان بسيار بود و اشتران a 5 بى حد . هفتصد قوچ را قربان كرد . هر بار كه يكى را قربان كردى ، آتشى سرخ از زمين برآمدى ، كه آن را دود نبودى ، و زنجيرهائى سپيد در آن نمودى ، و آن قربان را بر آسمان بردى . و قيذار همچنان قربان مىكرد تا مناديئى آواز داد كه : بس است يا قيذار ، كه خداى عز و جل دعاى تو مستجاب كرد و قربان قبول كرد . برو به سايهء فلان درخت رو و آنجا آسايشى بده ، و آنچه ترا در خواب نمايند فرا پيش گير . قيذار چنان كه فرمان بود بكرد . در خواب او را گفتند زنى را از عرب طلب كن از براى خود كه نام او غاضره باشد . پس قيذار از خواب در آمد خرم و شادان . و آن زن را طلب مىكرد تا برسيد به ملك جرهم . و او از فرزندان زهير عامر بود از فرزندان قحطان ، و دختر او را بخواست و او را به ولايت خويش آورد . چون غاضره حامل شد ، آن نور از روى قيذار ناپيدا شد و در روى غاضره پديد آمد . قيذار بدان خرم شد ، و تابوت